محمد بن حسين البيهقي
1122
تاريخ بيهقى ( فارسي )
و خوارزم بگيرد كه بآمدن او آنجا درد سر از ما دور شود هم از خوارزميان و هم از سلجوقيان 1 . وزير گفت « خداوند اين رأى سخت نيكو ديده است » ، و منشورى نبشتند بنام شاه ملك و خلعتى نيكو با آن ضمّ كردند 2 و حسن تبّانى كه او يكى بود از فرودستتر 3 معتمدان درگاه و رسوليها كردى ، پيرى گربز 4 و پسنديده رأى ، با چند سوار نامزد كردند و وى برفت با خلعت و منشور و پيغامهاى جزم 5 . و مدّتى دراز روزگار گرفت 6 آمد شد 7 رسولان ميان شاه ملك و خوارزميان [ و ] بسيار سخن رفت ، كه شاه ملك مىگفت و حجّت بر مىگرفت 8 كه امير مسعود امير بحقّ 9 است بفرمان امير المؤمنين و ولايت مرا داده است ، شما اين ولايت بپردازيد 10 و خوارزميان جواب مىدادند كه « ايشان كس را نشناسند و ولايت ايشان راست ، به شمشير از ايشان باز بايد ستد 11 و ببايد آمد تا ايزد ، عزّ ذكره ، چه تقدير كرده است و دست كرا باشد 12 . » و شاه ملك فرودآمد با لشكر بسيار به صحرائى كه آن را اسيب گويند و برابر شد با شكر روز آدينه ششم ماه جمادى الأخرى سنهء اثنتين و ثلاثين و أربعمائة 13 . جنگى رفت سه شبانروز ميان ايشان ، چنان كه آسيا بر خون بگشت 14 و بسيار مردم از هر دو روى كشته آمد . و حسن تبّانى با شاه ملك بود ، پس از آن مرا گفت كه در بسيار جنگها بودم با امير محمود چون مرو و هرات و سيمجوريان و ظفر در مرو و خانيات بدشت كرد 15 و جز آن ، چنين جنگ كه در ميان اين دو گروه افتاد ياد ندارم . و آخر دست 16 شاه ملك را بود ، روز سوم نماز پيشين خوارزميان را بزد و برگشتند و به هزيمت به شهر آمدند و حصار بگرفتند 17 ؛ و اگر جنگ حصار كردندى ، بپيچيدى 18 و كار دراز شدى ، نكردند ، كه خذلان 19 ايزد ، عزّ ذكره ، بر ايشان رسيده بود . و شاه - ملك به رباطى 20 كه ايشان را آنجا بزد پانزده روز ببود تا كشتگان را دفن كردند و مجروحان درست گشتند 21 . و رسولان مىشدند و مىآمدند . و خوارزميان صلح جستند و مالى بدادند ، شاه ملك گفت : ولايت 22 خواهم كه بفرمان خليفهء امير المؤمنين 23 مراست . [ بر تخت خوارزم نشستن شاه ملك ] و از اتّفاق سره 24 لشكرى ديگر آمد شاه ملك را نيك ساخته 25 و بديشان قوىدل گشت و خوارزميان اميد گرفتند كه خصم ساعت تا ساعت بازگردد . و از قضا و